یه آدمایی هستن که همیشه با حوصله جواب اس ام اساتو میدن…
هروقت ازشون بپرسی چطوری؟ میگن خوبم..
وقتی میبینن یه گنجشک داره رو زمین دنبال غذا میگرده,
راهشون رو کج میکنن از یه طرف دیگه میرن که اون نپره…
همینایی که تو سرما اگه یخ ام بزنن, دستتو ول نمیکنن بزارن تو جیبشون…
اونایی که تو تلفن یهویی ساکت میشن
اینایی که همیشه میخندن
اینایی که تو چله زمستون پیشنهاد بستنی خوردن میدن
همونایین که براتون حاضرن هرکاری بکنن
اینا فرشتن …
تو رو خدا اگه باهاشون میرید تو رابطه, اذیتشون نکنین …
تنهاشون نزارین ؛ داغون میشن
رنگ مو . بودن یا نبودن مسئله کدومه الان؟
فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را
نسیم مست وقتی بوی گل میداد حس کردم
که این دیوانه پرپر میکند یک روز گلها را
خیانت قصه تلخیست اما از که می نالم
خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را
خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست
چه آسان ننگ می خوانند نیرنگ زلیخا را
کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست
چرا آشفته میخواهی خدایا خاطر مارا؟
چه خواهد کرد با ما عشق؟!پرسیدیم و خندیدی
فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را
فاضل نظری
شعری زیبا از استاد عزیزتر از جانم که با آمدنش زندگی دوباره به دقایق عمرم بخشید
...گلواژه ی سلام ز ژرفای باغ دل
بادا نثار محضر یاران خوش نسیم
دست ببری تا دامن باد و دست نبری بر دامن کس
هستی به تو اهدا نکند و هدیه هر چیزت به همه کس
هر گل الوان و خوش نقش و نگار
آیتی باشد ز حسن روی یار
اینکه بینی خار را با گل قرین
پاسبان وی بود نی همنشین
از آسمان شب تارمان
.آمده بودیم نسیم نشینی
پذیرائی شدیم و در آستانه ی بدرود
این چکامه بر درخت باغچه نگاشتیم
..کنون که از تکرار سفیدی به حوض سرخی
شناوری ...مارا نیز در زیر ایوان نفس کشیدن
بغض هایت..تا ...انتهای خیابان تنهائی و اجابت
...قدمی بزن و صدائی بارانی کن
قهوه ای برای خدا
لیست قسمت مخاطبین تلفن همراهش رو بررسی کرد . با خودش فکر کرد زمانی افراد زیادی برای داشتن اون حاضر به انجام هر کاری بودن اما او به همه جواب منفی داده بود تا شاهزاده سوار بر اسب سفید سر کله اش پیدا بشه که البته اونم یه کم دیر کرده بود اما اون روز، روز ولنتاین بود و اصلا دلش نمیخواست تنها بمونه . توی هیمن فکر بود که چشمش بهش ماره مانی افتاد با خودش گفت مانی !. یادش بخیر زمانی چقدر مانی رو دوست داشت مانی هم به او زیاد ابراز علاقه میکرد تا اینکه هر دو با هم به این نتیجه رسیدن کمی از هم دور باشن تا جدی تر به موضوع فکر کنن . شاید بعد از سه سال این تفکرات جدی به نتیجه رسیده باشه کسی چه میدونه ؟! دکمه سبز را فشار داد و با اوتماس گرفت
الو سلام مانی
مانی با خوشحالی پاسخ داد: سلام عزیزم قربونت برم فدات بشم چقدر دلم برات تنگ شده بود اصلا داشتم میمردم که صدات رو بشنوم نمیدونی چه حالی شدم شماره ات رو دیدم
خیالش راحت شد نفس عمیقی کشید و گفت: ممنون عزیزم امشب ولنتاینه میای بریم بیرون ؟
نه!
چرا؟
من سه ساله که ازدواج کردم امشب باید با خانومم برم بیرون .
اما ما قرار بود به عشقمون جدی تر فر کنیم
خوب منم همین کار رو کردم یه هفته بعد هم به نتیجه رسیدم الان باید برم خیلی دلم برات تنگ شده بود نمیدونی چقدر خوشحال شدم صدات رو شنیدم من عاشق صداتم خداحافظ
حرفی برای گفتن نداشت در حالیکه سعی میکرد به خودش مسلط باشه دوباره نگاهی به لیست مخاطبین انداخت . آرش. همون پسر چاق کوتاه کچل بد دهنی که برای یک ثانیه هم قابل تحمل نبود با خودش فکر کرد. کی حاضره با اون چاق کوتاه کچل بددهن دوست بشه یاحتی ازدواج کنه بنابراین نتیجه میگیرم که اون هنوز تنهاست و حداقل برای تنها نبودن امشب میشه تحملش کرد . دکمه سبز تلفن همراهش رو فشار داد
الو سلام آرش
سلام .... ش. مادر... . ......ه . خوبی؟
به لطف شما . تو خوبی
آره ...ش مادر.... پدر... . ...ه
کمی سکوت کرد دلش نمیخواست خاطره تلخ چند دقیقه پیش تکرا ر بشه برای همین با احتیاط بیشتر گفت
خواستم امشب دعوتت کنم به یه کافی شاپ گفتم تنهایی حوصله ات سر رفته امشبم که ولنتاینه بیای بریم دوتا قهوه بخوریم
قربونت برم ...ش ...مادر ... پدر... ه اما دارم با دوس دختر ....ش مادر.... پدر... ه میرم بیرون
جدا؟! مگه با کسی دوست شدی؟ کی هست؟
آره یه دختر خوشگل ...ش مادر... پدر... ه . خانم دکتر پدر سوخته قراره با هم ازدواج کنیم تو با ...ش مادر... پدر... ه ای دوست نشدی؟
اصلا دوست نداشت که جلوی اون چاق کوتاه کچل بد دهن کم بیاره برای همین با قاطعیت گفت نه! با این مشخصات نه .ولی خوب کسی هست که مدتیه با هم دوستیم مدیر آژانس هسته ایه خونه داره توی ولنجک راننده ام داره خیلی هم من رو میخواد منتها صبر کردیم ببینیم اگه ترور نشد اقدام به ازدواج کنیم خداحافظ
دوباره لیست مخاطبین رو زیر و رو کرد آقای فراستی همون آقاهه که به خاطر سن بالا به خواستگاریش جواب رد داد درسته که با اون همیشه رسمی حرف زده بود اما شاید برای اون شب مورد مناسبی بود. مطمئن بود بعد از جواب رد شنیدن با سن و سالی که داشت از تنهایی افسردگی گرفته بود شاید امشب کار او راه بیافته و دل آقای فراستی هم کمی شادبشه دکمه سبز تلفن همراهش رو فشار داد
سلام آقای فراستی حالتون خوبه ؟ ببخشید مزاحم وقت شریفتون شدم
سلام خانم خواهش میکنم امرتون
خواستم اگه ممکنه امشب ساعت 9 با من تشریف بیارید به یه کافی شاپ جهت امر خطیر ولنتاین البته پیشا پیش از حضور شما توی اون کافی شاپه کمال تشکر را دارم
ببخشید من جلسه دارم . شما از طرف خانمم زنگ زدید؟
خانموتون یعنی شما هم ازدواج کردید؟
بله 25 ساله
25 سال؟ شما 6 ماه پیش از من خواستگای کردید
آهان الان شما رو یادم اومد درسته من رو توی یه دوره ای شیطون گول زده بود کارای بدی میکردم اما الان فقط با خانمم هستم و البته گاهی اوقاتم توی شرکت جلسه دارم مثل امشب . البته من همیشه به همسرم وفادارم اما چه کنیم دیگه امان از این جلسات متعدد. نکن عزیزم! دارم میام ببخشید هیئت مدیره صدا میزنن میگن جلسه از دهن افتاد با اجازه خدا نگهدار
شب که شد پشت یه میز گرد توی یه کافی شاپ شیک نشسته بود. پیشخدمت پرسید چی میل دارید ؟ نگاهی به لیست انداخت و گفت دوتا قهوه اسپرسو بیار یکی برای من یکی برای خدا
۱. راننده تاکسی که تا جلوی در خونه توی ماشینش لئوناردو کوهن بگذاره و تو اولش واسه این سوار ماشینش نشده باشی که قیافه اش خلاف میزنه . نمیدونی چه حالی داره وقتی خلافش اینجوری ثابت میشه
۲. به قول مریم جا پارک وسط شریعتی
۳. آب اناریه توی میدون محسنی که توی آب انارش لواشک میریزه با دونه انار . خدای آب اناریاست فکر کنم
۴. وقتی ماست و بادمجون درست میکنی همه مهمونا خوششون میاد
۵.وقتی از نشر چشمه بهت زنگ نمیزنن و تو میخوای از خوشحالی بمیری
۶. دکترایی که وقتی سرما میخوری بهت میگن پرهیز غذایی نداری
۷.عیدی و پاداش سه ماهه و جشن شبکه که نمیدن امسال (نه ببخشید الان باید ناراحت باشم)
۸. وقتی با یه تهیه کننده تلویزیون تسویه حساب میکنی
۹. مشدی(گربه دوست من و مریم بابایی)وقتی با چشمای چپش بهت زل میزنه بهت میخوای از خنده بمیری
۱۰. پیدا کردن یه سی . دی که یه ماه جگرت رو جلا بده از شر سی . دی های توی ماشینت خلاصت کنه(مخصوصا این بیژن بیژنی محترم)
۱۱. و بالاخره وقتی ۱۰ مورد توی زندگی پیدامیکنی که خوشحالت میکنه
آدمهای عجیب
گفت: آره.
گفتم چطوری اومدی؟
گفت :با کالسکه فضایی
. آهی کشیدم و پرسیدم : به دکترت سر زدی؟ بهت چی گفت؟
لبخندی زد و پاسخ داد : نمیدونم . خیلی ازحرفاش سر در نیاوردم
. کنارش ایستادم دستهای سردش را در دستهایم فشردم و گفتم : ببین! تو باید خوب بشی من میخوام که تو خوب بشی به من کمک کن که خوب بشی . بی هیچ حرفی. به چشمام خیره شد . دوباره پرسیدم: دکتر نگفت چند جلسه دیگه باید بری پیشش؟
و او پاسخ داد: دکتر میگه مشکلاتت ریشه توی بچگیت داره شاید از دست دادن پدرت یا تصادفی که کردی. اما باور کن من خوبم این رو به دکترم هم گفتم.
دستهایش را بوسیدم من هنوز عاشقش بودم . حتی با اینکه هیچ امیدی به خوب شدنش نبود . لبخندی زدم و پرسیدم: چایی میخوری؟ توی این بارون حسابی یخ کردی نه؟
. آهی کشید اینبار هم فهمیده بود حرفهایش را باور نکردم زیر لب گفت: من با آدم فضایها در ارتباطم تو اگه عاشق منی باید باورم کنی
به سمت آشپزخانه رفتم و در همان حال گفتم: من عاشقتم اما ... اصلا ولش کن نسخه ات رو بگذار روی میز فردا صبح داروهات رو میگیرم
. بی توجه به حرفهای من همراهم تا آشپزخانه آمد و دوباره ادامه داد:من امروز هم با اونا اومدم . اونا من رو تا جلوی در رسوندن فقط به خاطر بارون یه کم سرعتشون کم شده بود
. دیگراز دست حرفهای بی سرو تهش عصبانی شدم با خشم نگاهش کردم و فریاد زدم: بس کن! پس چرا من ندیدم؟ چرا هیچکدوم از همسایه ها ندید؟
به چشمهایم خیره شد. انگار هیچ حرفی برای گفتن نداشت . سعی کردم خودمم را آرام کنم نفس عمیقی کشیدم و دوباره پرسیدم: نکنه دکتر نرفتی؟ .
سرش را پایین انداخت و پاسخ داد: به خاطر تو رفتم با همونا رفتمو با..
.نیمخواستم چیزی از حرفهای مسخره اش بشنوم برای همین میان حرفهایش پریدم و در حالیکه چند تار موی روی صورتش راکنار میزدم گفتم :توی این بارون مطمئن بودم که کسی تو رو تا اینجا نمیاره بیشتر نگران این بودم که توی گل و لای گیر کنی. با خودم فکر کردم بهتره فردا از این خونه جنگلی بریم. میریم توی آپارتمانمون توی شهر زندگی میکنیم رفت و امد واسه جفتمون سخته .
سرش را پایین انداخت به به آرامی پاسخ داد: برای من سخت نیست و بعد بارانیش را از تنش در آورد و رروی کاناپه انداخت سپس یه سمت اتاق خواب رفت
. پرسیدم: چایی نمیخوری؟ .
جوابم را نداد و در اتاق را محکم بست . این قصه هر روز و هر شب ما بود دیگر به آن عادت کرده بودم ته دلم حتی کور سویی برای خوب شدنش امید نداشتم اما تصمیم گرفته بودم تمام تلاشم را بکنم به سمت بارانیش رفتم وبی تفاوت آن را از روی مبل برداشتم خشک بود خشک خشک با تعجب نگاهی به کفشهایش جلوی در انداختم حتی یک لکه گل هم روی کفشهایش نبود اما این امکان نداشت ما در یک خانه چوبی وسط جنگل زندگی میکردیم
اگه دوستش داری بهش نگو پررو میشه
اگه میخوای باهاش ازدواج کنی یه مدت محلش نذار خودش میاد بهت پیشنهاد میده
هر چندوقت یکبار سعی کن با شو هرت دعوا کنی که منت کشی کنه قدر عافیت بدونه
از همین اول کار یکی بذار تو کاسه فامیل شوهر که بدونن با کی طرفن
بگو من عروسی مفصل میخوام خیلی بهش خوش نگذره
هر روز صبح تا کمر واسه رئیست خم شو یه وقت کارت گیر افتاد این رفتارا یادش میمونه
اگه بیای توی این کنفرانس صد تومان میریزن به حسابت
میخوای استخدام بشی رژ لب نزن
آدم همه چی رو که به مادرش نمیگه
هیچ وقت ازش معذرت خواهی نکن عادتش میشه
ما آدمها یه روزی به خودمون میاییم ومی بینیم خودمون نیستیم فکر کن! حتی نمیتونیم احساس واقعیمون رو به کسی بگیم که تمام زندگیمونه چون پررو میشه
مثل من
مرد اول: جالبه شما امروز تنها کسی هستید که سوار ماشین من شد اما نترسید
مرد دوم: چطور؟
مرد اول: همه فکر میکنن من همون قاتل سریالی معروفم که پلیس دنبالشه آخه میگن من خیلی شبیه به اونم
مرد دوم: اما من مطمئنم که نیستید
مرد اول: چطور؟ من خودم هم فکر میکنم خیلی شبیه به اونم
مرد دوم: شبیه هستید اما خودش نیستید
مرد اول: حالا از کجا اینقدر مطمئنید؟ ببینید قاتل سریالی هم مثل من صورت گرد و بینی کشیده ای داره لبها شم باریکه رنگ پوستش هم تیره است درواقع هیچ فرقی با من نداره
مرد دوم: اما اینهایی که میگید مشحصات چهره من هم هست نه؟
مرد اول: آره اما شما موهاتون مشکیه پلیس گفته بارزترین خصوصیت قاتل اینه که موهاش قرمزه مثل من
مرد دوم: از کجا معلوم که قاتل سریالی همین امروز صبح موهاش رو مشکی نکرده مثل من
