تبليغاتX

می نویسم
گاهی اوقات بعضی از مردم به واسطه پیمودن راه درست و پیدا کردن خودشان به اسم و رسم میرسن.

گاهی اوقات رسم به جا مانده از این آدمها چنان خوب و مورد تایید سایرین که حتی اگه اسم طرف هم فراموش بشه رسمش فراموش نمیشه

 اما امان از اون روزی که اسمی به جا بمونه و رسمی از یاد بره اونوقته که هرچه رشتیم پنبه میشه!

 خدا کنه که اگه قراره چیزی از یاد ما آدمها بره اسمی باشه نه رسمی که یک عمر به پاش ایستادیم

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:26  توسط نسیم صباغان  | 

یکی از بارز ترین مسخره ترین و شاید هم بدترین خصوصیات من اینه که وقتی حسابی دمقم وقتی اساسی حالم گرفته است و وقتی از عالم و آدم میبرم فورا شروع میکنم به خندیدن و جک گفتن و آفریدن لحظات شاد برای همین طی فرمایشات استاد!!!!!!!! عسگری و تهدید مخوف ایشان پیرامون بیخود میکنی و این حرفا دوباره تصمیم گرفتم که تار عنکبوتای روی وبلاگم رو پاک کنم اما دوستان بنا به آنچه گفته شد شاید شما هم به این باور رسیده باشید که من تا حالا که طنز می نوشتم چه حالی داشتم و حالا که دیگه نمی نویسم چه حالی دارم(دوباره از بالا شروع کنید متوجه می شوید) اما اصولا مقوله نوشتن من مثل رویکرد امر پیچیده ایست که گاهی برای خودمم غیر قابل هضمه و بنا به اتفاقات دهشتناکی که در این یکی دو هفته برایم افتاده و شاید عواقبش تا پایان عمر مرا اسیر کند و اینکه کلا من الان دارم شما رو توجیه می کنم که دلم برای وبلاگم تنگ شده بود که اومدم بنویسم و حالا شما هم به روی من نیاورید باید خدمتتان عرض کنم که اصولا مصرف بی رویه کار خیلی بدیه و از انجا که من حالم خیلی بده و شما در این شرایط علرغم آنچه که در بالا فرمودم(عرض کردم) الان باید از من توقع طنز داشته باشید باید بگویم زرشک!کیلو چنده؟

دوستان کلا بگم روزگار گاهی چنان حالت رو میگیره که اسم خودت رو هم فراموش میکنی چه برسه به طنز نویسی. همه که مثل استاد!!!!!!!عسگری یواشکی عاقبت به خیر نمیشن یه عده هم مثل من تمام راهها رو اشتباه میرن یه عده هم مثل فرزام میزنن به جاده خاکی یه عده هم مثل فاضل مورد خشم الهی قرار میگیرن یه عده هم مثل هاجر رییس میشن یه عده هم مثل انوشه اینا عصبانی میشن یه عده هم ..................... راستی شنیدید دو هفته نامه گل آقا منتشر شد؟

بله! داشتم میگفتم مصرف بی رویه کار خیلی بدیه موقع پخش کارتون برق تلویزیون اگه یه وقتی بره؟...........صدا نمیاد ! دستا بالا! اون دست خوشگل رو بزن!

خلاصه اینکه یه روزی به یه دوستی عرض کردم(فرمودم)    ریزش کاخ آرزوها مثل ویران شدن امارتی میمونه که تو با دقت از کتابات یا قوطی کبریتات ساخته باشی  ولی توی گوشش نرفت که نرفت!  حالا هم به شما میگم فکر نکنید من دوباره برگشتم من وظیفه خودم دونستم که در این وبلاگ صرفا عرض کنم که مصرف بیرویه کار خیلی بدیه هرکسی هم میخواد از روی وبلاگ من همه رو سر کار بذاره با ذکر ماخذ مجازه!

قربان شما: طوفان بانو!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 12:16  توسط نسیم صباغان  | 

بر می گردم..........................حتما............................اما فعلا نه.........................نه حسشه نه حوصله اش و نه حتی ذوقش.................................فعلا......

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:20  توسط نسیم صباغان  | 

مدتها بود که برای نهالی که کاشته بود زحمت می کشید یک سال و نیم بود که از ریشه درا شدن نهالش می گذشت برای سر زنده نگه داشتنش از هیچ توصیه ای به آسانی نمی گذشت" شاخه های بالا رو کوتاه کن. کمتر بهش آب بده. بیشتر بهش آب بده." اما خودش مطمئن بود که کار رو باید داد دست کار دان . کاردان هم کسی نبود جز صمیمی ترین دوستش که در زمینه نهال ریشه دار دارا ی تحصیلات تکمیلی و کلی تجربه های بصری بود برای همین هرروز راجع به نهالش از او می پرسید و توصیه های او را چشم  گوش بسته قبول می کرد حتی آخرین توصیه اش را" از چنگال کرمهای درختی بیرونش بیار به هر وضعی که شده حتی با سم پاشی" این بود که دست به کار شد سم غلیظی گرفت و تمام برگها و شاخه ها و تنه نهال یکسال و نمیه اش روسم پاشی کرد و بعد  حتی ثمره مثبت این کار را هم به دوست همیشه یاورش نشان داد به ظاهر همه چیز خوب بود و نهال ریشه دار او داشت قد میکشید غافل از اینکه حتی دوست متخصص او هم از لانه زیر پوستی کرمی که سالها در درخت زندگی می کردو قرار بود همه وجود  نهال  با تمام متعلقاتش را روزی بهت زده و غمگین کند خبر نداشت 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:12  توسط نسیم صباغان  | 

خوابیدن و خواب دیدن آنهم از نوع رویا اصولا پدیده بسیار خوبیست بخصوص وقتی که تو روز بسیار بدی رو پشت سر گذاشته باشی به طوریکه حتی با یه مشت بغض و کینه سرت روی بالشت بذاری.

وقتی چشمات رو باز میکنی و میبینی همه چی یه رویای قشنگ بوده حالت اساسی گرفته میشه چند بار چشمات رو به زور میبندی و سعی میکنی دوباره بخوابی تا بازم توی اون دنیای خیالی قشنگ محو بشی اما فایده نداره تو  دیگه خوابت نمی آد بعد بی اختیار یاد اتفاقای بدی که اشکت رو در آورده می افتی و اینکه وافیتها درست بعد از اینکه از رختخواب جدا شی میاد سراغت. بعد رخوت تمام وجودت رو میگیره انگار با خودت لج کردی نمیخوای بیدار شی فکرت هنوز درگیر رویای دیشبه اما یکی دائم زیر گوشت میگه همش یه خواب بود حتما غذا سنگین خورده بودی پاشو الان دیر میشه باید بری سر کار باید صبحونه بخوری بعد انگار یه نفردیگه دلداریت میده: شاید خوابت تعبیر داشته باشه عیب نداره از کجا معلوم شاید امروز همه چی درست بشه

بعد تو به آدمهایی که توی ذهنت حرف میزنن میخندی  چون خودتم میدونی که همش یه رویا بوده تا حالا صد بار سراغت اومده تا لا اقل هفت هشت ساعت شیرین و دوست داشتنی رو تجربه کنی اما هیچ وقت واقعیت نداشته هیچوقتم تعبیر نشده فقط سرلغت اومده تا تو هم یه کم به آرامش برسی و واسه روز بعدی آماده بشی

نمیدونم برای شما هم پیش اومد ه یه روزایی دنیای خواب و خوابیدن رو از دنیای واقعیتون بیشتر دوست داشته باشید؟  شما توی این مواقع چی کار میکنید؟

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:48  توسط نسیم صباغان  | 

تا حالا اسیر صاحبخونه بد شدید؟  صاحبخونه ای که وقتی اجارتون سر میاد بزنه وبلاگتون رو داغون کنه؟

تا حالا شده توی این هاگیر واگیر یکی پیشنهاد بده بیاید بلاگفا شما هم ظرف ۲۴ ساعت اثاث کشی کنید؟

همین! تمام این اتفاقها کمتر از ۲۴ ساعت طول کشید ما هم اومدیم جناح مقابل ببینیم چی میشه بیخود نیست اسمم نسیمه دیگه . به قول معروف حزب بادم

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 10:58  توسط نسیم صباغان  |